Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
من و سحر چشم عسلی
داستان سکسی

من و سحر چشم عسلی

ایام عید بود و منم از تنهایی کلافه دم ظهر بود و دم خونه یکی از دوستام تازه رسیده بودم که دیدم دو تا دختر دارن رد میشن به شوخی یه چیزی پروندمو اونا هم محل نزاشتن و منم رفتم خونه دوستم ونیم ساعت بعد زدم بیرون زیاد دور نشده بودم که دیدم همون دخترا دارن توی بولوار قدم میزنن رفتم کنارشون از توی ماشین شروع کردم به مخ زدن اونا هم انگار نه انگار چون ایام تعطیلی بود و دم ظهر کسی تو خیابون نبود واسه همین راحت کنارشون میومدم ولی اونقدر بیمحلی کردن که ناامید شدم وراه افتادم برم یکم جلوتر پشت چراغ قرمز وایستادم تو اینه نگاهشون میکردم چراغ سبز شد نمیدونم چه حسی باعث شد حرکت نکنم همونجا موندم تا نزدیکتر یشن چراغ مجدد قرمز شد و برگشتم نگاهشون کردم ده متری مونده بود برسن چهار راه ولی دریغ ازیک نگاه چراغ دوباره سبز شد منم بیخیال شدم که حرکت کنم برای بار اخر تو اینه نگاهشون کردم که دبدم اونیکه ازش خوشم اومده بود بدون اینکه دوستش متوجه شه با انگشت اشاره کرد برم سمت راست منم رفتم تو خیابون سمت راستی و اولین کوچه منتطر شدم و بعد چند مین اومدن سوار شدن ولی شانس ما دوستش که یه دختر نسبتا تپل با سینه های درشت وصورت سفید بود اومد نشست جلو ودختری که مد نظر من بود یه دختر قد بلند با اندام کشیده و نسبتا لاغر بود تقریبا سبزه وچشمهای عسلی درشت نشست عقب بماند

اونروز به معرفی همدیگه گذشت تپله مریم بود اونیکی سحر و ظاهرا من شده بودم دوست پسر مریم. فرداش قرار شد بیان خونه ما موقع رسوندنشون مسیر رو جوری تنظیم کردم که سحر رو آخر برسونم بمحض اینکه مریم رفت گفتم سحر خودت فهمیدی من اصلا چرا شمارو سوار کردم از لحظه اول تو اینه نگاهم تو اون چشمهای خوشگل تو بوده و…….. سحر اولش میگفت نمیشه و دوستم تو رو خواسته و بعد که دید من بیخیال نمیشم شمارشو داد و گفت بشرطی که خودت به مریم بگی منم با مریم تماس گرفتم اونم انگار خودش فهمیده بود جریان رو زیاد مقاومت نکرد من با سحر دوست شدم هرچند سالها بعد زهرشو به سحر ریخت و با یکی از خواستگاراش ریخت رو هم

مدتی گذشت وسحر برای بار اول تنها اومد خونه من شالشو که در اورد موهاش عین تبلیغهای تی وی تا پشت باسنش ریختن پایین صحنه ای بود که حالمو دگرگون کرد ناخود اگاه رفتم جلو شروع به نوازش موهای خرمایی ولختش کردم و بعد چند مین جفتمون کنترلمون رو ازدست دادیم و شروع به لب گرفتن کردیم و همونجا روی مبل ولو شدیم حسابی حشر جفتمون بالا زده بود همینجور که گردنشو میخوردم دستمو بردم زیر پیرهنش اولش یکم مقاومت کرد ولی وقتی که پامو که بین پاهاش بود یه مقدار بیشتر به کسش فشار دادم شل شد گداشت سینه هاشو بگیرم منم پیرهنشو دادم بالا یه سوتین مشکی با دوتا سینه نسبتا درشت خیلی خوش فرم جلوم بود افتادم به جونشون وشروع کردم به خوردن سینه ها شو بدنش اونم صدای آهو اوهش کل خونه رو برداشته بود خودشو محکم بمن میمالید وبا اشاره بهم میفهموند که محکمتر بخور و در همین حال پای منو که بین پاهاش بود رو با دست به کسش فشار میداد و دوتاپاشو محکم حلقه کرده که فشار بیشتری به کسش وارد شه تو همین حال اروم دستمو اوردم سمت شلوارش که اونم در ارم که گفت نه توروخدا اینکارو نکن همینجوری کافیه.. بماند، چند مین دیگه که به این عشق بازی ادامه دادیم متوجه شدم لرزید و ارضا شد منم چند مین تو بغلش خوابیدم وبعد گفت که باید یرم دیرم شده لباسامون پوشیدیمو سر ووضعمون رو مرتب کردیم راه افتادیم که برسونمش تو ماشین همش میگفت شرمنده اذیتت کردم تو ارضا نشدی منو ببخش دیگه نباید اینکارو بکنیم و از این حرفا….

گذشت و چند روز بعد دوباره خانم مدرسه رو پیچوند و اومد پیش من و عینا همون ماجرا تکرار شد و زمان خداحافظی شرمندگی خانم این ماجرا دو سه بار دیگه هم اتفاق افتاد تا اینکه تصمیم گرفتم یه حرکتی بزنم من اخلاقا جوری نیستم که کسیو بزور بکنم یه جورایی حتی اگر وسط سکس هم باشه وطرف نه بیاره از روش پا میشم چه برسه به اینکه خودش نزاره شلوارشو در بیارم…… چند روز بعد دوباره اومد پیشم ایندفعه رفتیم خونه خواهرم که چند روزی نبودن سحر مثل همیشه کارشو شروع کرد عشق بازیشو کرد این سری منم حسابی بهش حال دادم و بادست از روی شلوار اونقدر مالیدمش که دیگه جونی واسه هیچکدوم نمونده بود اون از بسکه حال کرده بود منم ازبسکه از دستم کار کشیده بودم کلک من از اینجا شروع میشه از اونجا که وقتی ادم ارضا میشه تو اون لحظه به فکر سکس مجدد نیست وسحر که ارضا شده بود اصلا فکر نمیکرد من حس اونو ندارم با خیال راحت نشسته بود فیلمی که گداشته بودم نگاه میکرد منم رفتم تو اتاق بچه خواهرم یه دامن کوچیک که واسه سحر دامن کوتاه محسوب میشد با خودم اوردم بهش گفتم عزیزم پاشو اینو بپوش میخوام پاهای خوشگلتو تو این دامن ببینم چه شکلی میشی اونم خیلی راحت شلواری که مدتها بود من نتونسته بودم از پاش در آرم خودش کشید پایین و دامن رو پوشید وای خدای من یکی از جذاب ترین صحنه های زندگیم جلوی روم بود شده بود عین کارتون پری دریایی با اون سوتین مشکی ودامن کوتاه وسینه های خوش فرم و پاهای کشیدش فقط دم مریمید رو کم داشت رفتم جلو صورتشو گرفتم تو دستم چشمهای قشنگشو بوسیدم یادم نمیاد چقدر ولی چند دقیقه فقظ اون چشمهای عسلی درشت بود که میبوسیدمشون وبعد عین عروس خانمها دستم انداختم دور کمرشو ریز پاهاشو بلندش کردم بردمش سمت اتاق و اروم گذاشتمش روی تخت و خوابیدم روش جالب اینجا بود که هیچ مقاومتی نکرد سوتینشو باز کردم شروع بخوردن سینه هاش کردم اروم اومدم پایین تا رسیدم به نافش تا زبونم به نافش رسید خودش سرمو به سمت پایین فشار داد دیگه شلواری در کار نبود دامن اونقدر کوتاه بود که شرت نازک مشکیش که حالا از اب کسش خیس خیس بود قشنگ دیده میشد و من فقط کافی بود شرتش یکم کنار بزنم تا به اون کس کوچولوی خوشگلش برسم و اینکارم کردم اونقدر کسش جمع جور وکوچیک بود که با خودم گفتم اخه چه جوری کیر به این بزرگی قراره تو ای جا شه و یکم باانگشت باهش بازی کردم و مالیدم سحر داشت دیوونه میشد کیرمو در اووردمو گداشتم لای پاش یکم بالا و پایین کردم دیدم زیاد لاپایی بدرد این کس نمیخوره این از اون کسایی هست که فقط باید بکنی توش واسه همین سحر رو برش گردوندم شرتشو کامل از پاش در اوردم برخلاف کسش یه کون درشت خیلی خوشفرم که لپهاش محکم به هم چسبیده بودن و بزور میباست ازهم بازشون کنی تا سوراخشو ببینی جلوی روم بود سریع یه مقدار ژل لیدوکایین ریختم دم سوراخش که تنگترین سوراخها رو هم واسه ورود اماده میکنه یکم با کیرم دم سوراخش باری بازی کردم اروم فشار دادم تو سحر یکم اومد بالا وروی ارنجاش قرار گرفته بود نیمرخش مشخص بود که دردش اومده ولی تحمل میکرد وهیچی نمیگفت چند بار که جلو وعقب کردم دیگه کیرم تا دسته تو بود وسحر هم حالا اروم شده بود و مشخص بود لذت میبره صدای جفتمون در اومده بود خونه رو گداشته بودیم رو سرمون بعد چند دقیقه سحر شروع به لرزیدن کردن ازش پرسیدم شدی با یه حالتی که هم خجالت درش بود هم تشکر با اون چشمهای خوشگلش که حالا ازشدت لذت خمارشده بودن بهم فهموند که اره منم با چند بار زدن دیگه بعد مدتها ابم اومد همشو ریختم تو سحر خیلی اروم وزیر لب گفت تو هم بلاخره شدی فدات شم خیلی داغ بود و همونجوری روش افتادم …. یخورده بعدش سحر رفت خودشو شست و اومد یخورده توبغلم خوابید و رفتیم که برسونمش توی راه بهش گفتم دلخوری ..؟دستمو بوسید و گفت نه خوشحالم تو هم این دفعه مثل منی

نوشته: bi neshuni

Leave a Comment