Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
گذر از رنج ها (1)
داستان سکسی

گذر از رنج ها (1)

به سختی در حال تلاش بودم تا چشمامو باز کنم . ولی متوجه شدم که فقط یکی از چشمام باز میشه. خورشید کاملا بالای سرم بود و نورش مستقیم به چشمم می تابید.دوباره چشممو بستم. لحظه ای با خودم فکر کردم . …من چرا اینجا افتاده ام؟! چیزی به خاطرم نرسید! عضلاتمو منقبض کردم، که خودمو از روی زمین بلند کنم .ولی چنان دردی تو پای راستم پیچید، که توانمو گرفت . سرم سنگین بود. احساس میکردم لبهام بیش از حد معمول کلفت و خشک شده .نفسم از راه دماغم به سختی دم و باز دم میکرد . سعی کردم، باره دیگه چشمامو باز کنم .اه… این خورشید لعنتی ….. به سختی صورتمو همراه با درد زیادی که در سمت چپ اون احساس میکردمو به طرف راست تنم چرخوندم . قادر نبودم چشم سمت چپم را باز کنم.با یک چشم نیم نگاهی به مکانی که توش بودم انداختم. بیابان برهوت…تنها چیزی بود که دیدم . شدیدا احساس تشنگی میکردم . سعی کردم چیزی به خاطر بیارم ولی بی فایده بود . ضعف شدیدی بر تنم مستولی شد و دوباره از هوش رفتم .

نمیدونم چقدر وقت بی هوش بودم، که دوباره داشتم تلاش میکردم، که چشمامو باز کنم . اینبار خودمو روی مقداری علف خشک سوار بر یک گاری دیدم و پیرمردی که در حال روندن گاری بود . خواستم حرفی بزنم.ولی فقط ناله ای از لای لبهای ورم کرده ام بیرون خزید.و مزه خون را بر روی زبونم چشیدم.پیره مرد نیم رخ به طرفم نگاه کرد و گفت :راحت باش جوون .حرکت نکن.لهجه شیرینی داشت که تا حالا نشنیده بودم. نمی دونم کی و کجا دوباره از هوش رفتم.اینبار وقتی به هوش اومدم، خودمو توی یک اتاق کاهگلی دیدم.شب از پنجره کوچک اتاق خودنمایی میکرد.یک چراغ مرکبی روی طاقچه اتاق در حال نور افشانی بود، که باعث می شد سایه ی اجسام درازتر بشه. و من توی رختخوابی نرم با رنگهای شاد به پشت دراز کش قرار گرفته بودم . کنار خودم کسیو احساس کردم .سعی کردم بهش نگاه کنم.اون وقتی متوجه به هوش اومدن من شد، سراسیمه از جا پرید و شروع به صدا زدن کرد . مرتبا با صدای هیجانزده میگفت :عمو صدیق…. عموصدیق به هوش اومد. زنی درشت اندام، که لباس محلی به تن داشت.لباسی قرمز رنگ و بلند، که هنگام راه رفتن پایین دامنش به روی زمین کشیده می شد. وچینهای روی اون رقص منظمی داشتند وپر بود از زری دوزی.صدایی دورگه، شایدهم چند رگه، ولی قرص و باصلابت داشت.پیره مرد به آرومی وارد اتاق شد . نگاهی به من انداخت ولبخندی به مهربونی بر روی لبش نشست.توی اون نور کم و با یک چشم چهره ها را به وضوح نمیدیدم.پیره مرد کنارم زانو زد دستشو بر پیشونیم گذاشت . سردی دستشو با تموم وجودم حس کردم .مستقیم به چشمام نگاه کرد و با صدای آروم گفت: نمی دونم تو کی هستی و چه اتفاقی برات افتاده. ولی امیدوارم که آدم بدی نباشی. با خودم فکر کردم، راستی من کیم؟! باز صدای پیره مرد و شنیدم که خطاب به اون زن می گفت: باید تبشو بیاری پایین، تا صبح برم از ده دکتر بیارم . زن با حرکت سر صحبت پیره مرد را تایید میکرد.سپس به من گفت: ناراحت نباش خوب میشی، فقط باید استراحت کنی.و از کنارم بلند شد و منو به دست اون زن سپرد.و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت: من میرم بخوابم، که صبح زود راه بیافتم برم ده.و از در بیرون رفت و به دنبالش اون زن هم بیرون رفت . توی تب می سوختم. نمی تونستم فکرم رو جمع کنم. هر چه بیشتر به مغزم فشار می آوردم کمتر موقعیتمو درک میکردم. اصلا نمی دونستم کی هستم !!دردی سنگین تو جزء جزء بدنم پیچیده بود . حتی قدرت ناله کردن هم نداشتم . مات و مبهوت نگاهمو به سقف اتاق، که تو تاریکی فرو رفته بود، دوخته بودم و در تلاش برای به یاد آوری گذشته .اون خانوم وارد اتاق شد. همراه با یک ظرف آب و چند تکه پارچه کنار رختخوابم نشست.بوی عرق تنش همراه بوی خون در مشامم پیچید.بوی تنش نه تنها بد نبود، بلکه باعث آرامش بیشتر تو من می شد. با تنها چشمم سعی کردم تو اون نور کم صورتشو جستجو کنم.پارچه ای رو تو آب فرو برد، سپس فشرد تا آبش گرفته بشه و به روی پیشونی من گذاشت. سردی آب تا مغز استخونام نفوذ کرد . چندشم شد و به خودم لرزیدمو باز به صورت اون که حالا خیلی به صورتم نزدیک بودنگاه کردم . هرم نفسهاشو به روی صورت ورم کرده ام حس میکردم. چهره ای از هم باز با گونه هایی آفتاب سوخته.سرخ و سفید، چشمانی درشت که نمی شد تو اون کمی نور رنگشو تشخیص داد. ولی روشن به نظر میرسید. دماغی عقابی با دهانی گشاد و لبهای سرخ. موهاشو یک دست بافته بود و از روی شونه اش به روی سینه ی درشتش با قطری غیر عادی خوابیده بود .جوون بود. حدود سی رو میگذروند.زیبا نبود، ولی جذابیت خاصی داشت. همراه با آرامش و اعتماد به نفس زیاد. ابروهای بلند و به هم پیوسته اش رو تو هم کشیده و با جدیت زیادی در حال تلاش برای فرو نشوندن تب من بود . در جواب نگاه خیره من لبخندی بر لب آورد و گفت: داداشی شانس آوردی عمو صدیق تو اون برو بیابون پیدات کرد. اگه نه حالا خوراک لاشخورا و گرگا شده بودی .اندامش خیلی درشتتر از یک زن معمولی بود، جوری که واقعا از اینهمه درشتی، من احساس امنیت بیشتری میکردم .

احساس ضعف اجازه نداد بیشتر از این هوشیار باشم.تموم شب رو تو تب و لرزو هذیون بسر بردم.تو یکی از این لحظات بیهوشی، کابوسی دیدم، که جزئیاتش یادم نیست. اما توی همون کابوس بود که یادم اومد کی هستم . توی اون خواب فرشته دوستم رو دیدم، که داشت گریه میکرد.از خواب پریدم. خیس عرق بودم . نفسهام به شماره افتاده بود. خواستم از جام بلند بشم، که دستای قدرتمند اون زن مانع شد و به آرومی گفت: پا نشو داداشی . داری خواب میبینی ناراحت نباش .آه… خدای من فرشته کجاست؟ . زن ادامه داد: پات شکسته نمیتونی راه بری داداشی. باید طبیب بیاد اونو ببنده.کم کم گذشته داشت تو خاطرم نقش می بست. اسمم علی. با دوستم فرشته . فرشته.. فرشته …خدا اون کجاست؟..وای چه مصیبتی . باز خواستم بلند شم، ولی اون زن مانع شد و با نهیب گفت: داداشی اگه یکبار دیگه بخوای از جات بلند شی، به خدا دست و پاتو میبندم. عاجزانه بر روی رختخواب افتادم و اشکهام سرازیر شد . فرشته کجاست ؟ حالا داره چکار میکنه؟ گلوم از فشار بغض درد گرفته بود. یاد عمری که تا حالا گذرونده بودم افتادم . توی یک خونواده خر پول اصفهانی چشم به دنیا باز کردم . هیچ وقت مادرمو ندیدم. چون سر زا رفت . دوتا خواهر داشتم و یک برادر که توی جنگ کشته شد . پدرم که تنها عشق زندگیش مادرم بود، بعد از مرگ مادرم خیلی دل و حوصله نداشت. با تموم علاقه ای که به من داشت، اما من براش یاد آور مصیبتی دردناک بودم و این موضوعو بعضی وقتا که کل کل میکردیم، ناخودآگاه به زبون می آورد. خواهرام جای مادرو برام پر کرده بودند. دوران کودکیم خیلی معمولی گذشت تا به نوجوونی رسیدم . حدودا شونزده ساله بودم، که خواهر بزرگم مهتاب عروسی کرد. با یک پسر تحصیل کرده آدم حسابی . از چند روز قبل عروسیش، خونه ما شلوغ بود همه جمع بودند.عمه هام . خالم . عموهام و …… از جمله دوستای خواهر دومیم مریم . یکی از دوستاش بود، که زیاد خونه ما رفت اومد داشت. حتی بعضی از شب ها خونه ما می خوابید. اسمش شیوا بود. با منم خیلی قاطی بود. البته من تو فکر شیطونی با اون نبودم . فقط چون اصلا خودشو از من نمی پوشوند و همیشه جلوی من لباسای باز میپوشید، ناخوداگاه چشمم دنبال خوشگلیهای تنش میرفت. بعضی وقتها از شلوغی خونه خسته میشدم . برا همین میرفتم تو زیرزمین. هوا گرم بود و زیر زمین خنک. اونجا یک حوض با فواره آب وجود داشت. و دور تا دور اون تخت برای نشستن. تختها را با گبه فرش شده بود . رفتم روی یکی از تختها دراز کشیدم صدای شیوا میومد که با صدای بلند داشت برای گارگرها دستور صادر میکرد. قرار بود مراسم عروسی تو خونه خودمون برگزار بشه چون داماد شهرستانی بود و پدرم برای اینکه فامیل راحت بتوونند تو مراسم شرکت کنند خواسته بود، که مراسم تو خونه خودمون برگزار بشه. با شنیدن صدای زیر و زیبای شیوا حسی توی من ایجاد شد. ناخودآگاه یاد زیباییهای تنش افتادم. قدش نسبتا کوتاه بود کمی تپل با سینه هایی گرد و درشت کمری باریک و باسنی گرد وقلمبه که هنگام راه رفتن بد جوری یک و دو میکرد.بعضی وقتا روی مبل خونه لم میدادم و ساعتها شیوا رو زیر نظر داشتم. مخصوصا زمانی که دامن تا سر زانو و یا شلوار جین چسبون میپوشید. جوریکه متوجه نشه حرکت سینه ها و اون باسن تپلشو دید میزدم. شاید اونم میفهمید چون احساس میکردم زیادتر از حد معمول جلوم رژه میره و هر وقت هم تو تیر رس نگاه منه حرکتهاش سریعتره. شاید برای اینکه اندامش بیشتر به تحرک بیفته و بیشتر دل من بدبخت زن ندیده رو بلرزونه . یا زمانی که برام خوراکی میاورد، اونقدر جلوم دولا میشد که میتونستم تمامه سینه های گوشتالوش وشکم سفیدشو ببینم.گاهی هم به شوخی از پشت خودشو بهم میچسبوند و جلوی چشمامو میگرفت و یا میپرید روی کولم و میگفت: یالا سواری بده. منم که اندامم درشتتر از اون بود به راحتی وزنشو تحمل میکردم . بارها توی این کارهاش به شدت تحریک میشدم. اما هیچ وقت نه جرات پیشروی بیشتر و نه روشو داشتم که حرکتی بکنم که نشون بدم دارم از این کارهات لذت سکسی میبرم. از یاد آوری اینها احساس کردم دوباره دارم تحریک میشم . تو همین افکار بودم که یکدفعه یکی مثل جن پرید روی تخت. دستمو از روی چشمام برداشتم ببینم کیه؟ صورت شیوا رو چند سانتی صورتم دیدم. درحالی که داشت با تمام صورتش لبخند میزد . منم لبخندی تحویلش دادم و خواستم از جام بلند بشم که متوجه نشه تو چه وضعیتی هستم. اما اونزودتر سرشو به عقب کشید نگاهی به جلوی شلوارم انداخت، ابروهاشو تو هم کشید و گفت: بد جنس چی تو جیبت قایم کردی ؟ جوری وانمود میکرد، که انگار نمیدونه قضیه چیه و ادامه داد بزار ببینم . و دستشو مستقیما گذاشت روی تورم جلوی شلوارم . این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاد. قبل از اینکه من بتونم خودم جمع وجور کنم .آلتمو محکم گرفت تو دستش. من شوکه شده بودم . درد و لذت چنان تواما در وجودم پیچید که احساس ضعف کردم . شیوا ادامه داد.: نه اینجوری نمیشه و خواست دستشو تو جیبم کنه که من مانع شدم . شیوا گفت: پس خودت نشونم بده چی تو جیبت قایم کردی . جواب دادم هیچی . شیوا در حالی که صداش به وضوح از فرط هیجان میلرزید گفت: دروغ نگو. تمام تلاش خودشو میکرد، که وانمود کنه نمیدونه این چیه تو جیب من. گفتم: شیوا نکن . شیوا آلت منو محکم گرفته بود ومیگفت: باید ببینم من آب دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم بی اندازه تند شده بود. بطوریکه اگه یکم سکوت بر قرار میشد کاملا صداش شنیده میشد . شیوا همچنان به من فشار وارد میکرد و می گفت: یالا… نشونم بده من سعی کردم خودمو از دستش نجات بدم. ولی نه خیلی جدی. داشتم با تموم وجودم از این لحطات لذت میبردم. مخصوصا اینکه اون چند سالی از من بزرگتر بود . با حالتی عاجزانه گفتم: شیوا خواهش میکنم ولش کن. لبخندی زد و ابروهاشو بالا انداخت و گفت: نچ …. باید نشونم بدی. منم که یکم روم باز شده بود، گفتم: میدونی که نمیشه. شیوا صورتشو نزدیک صورت من آورد. بار دیگه نفسهای گرمشو به صورتم ریخت و گفت: چرا… اگه بخوای میشه و آروم آروم آلتمو لمس میکرد. چشماش خمار شده بود و نفسهاش سریعتر . ادامه داد خواهش میکنم بذار ببینم چی داری . کلافه شده بودم نه روی اینو داشتم که نشونش بدم، نه اینکه میتونستم از این فرصت راحت بگذرم . تو بلا تکلیفی بودم که یکدفعه دیدم شیوا مشکل رو حل کرد و در حال باز کردن زیپ شلوارمه . دستشو برد توی شلوارم از بقل شورتم رد کرد. انگشتای ظریفش که به پوست بدنم رسید نفس تو سینه ام گره خورد . تا اومد به آلتم برسه نیمه سکته بودم. وقتی انگشتاش دور اون حلقه شد حس کردم دارم قالب تهی میکنم. خون با تمام سرعت به سرم هجوم آورد و سرم به دوران افتاد . اونقدر هیجان زده شده بودم که دیگه چیزی نمی فهمیدم. سرم رو روی بالش گذاشتم و فقط به صدای شیوا گوش دادم که میگفت: وای … چقدر خوشگله .قربونت برم علی جونم. میدونی چقدر وقت منتظر این فرصتم. وای..صدای بوسه های آبدارش فضای زیرزمین را پر کرده بود و لحظاتی بعد من برای اولین بار با یه جنس مخالف به اورگاسم رسیدم. صدای شیوا بلندتر و هیجان زده تر شده بود …وای …وای چه باحاله..اوووه لعنتی چه خبره!!؟ همه صورتمو خیس کردی..من بی انرژی و تخلیه شده از اونهمه بار جنسی بی رمق بر سر جایم دراز کش با نگاهی مات مانده به سقف و فکری سودا زده از ترس اتفاقی که افتاده بود. حالا باید چه میکردم ؟ جواب خدا رو چی بدم؟ شیوا سریع پاشد رفت سر شیر آب حوض و صورتشو شست بعد برگشت پیش من خم شد لبامو بوسید و گفت: یکی طلب من . اما بلاخره بدست آوردم . یک بوس دیگه به لبم زد . و ادامه داد اینجا خطر ناکه، باشه یک وقت دیگه.

پایان قسمت اول

نوشته: snow-man

Leave a Comment