Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
سفر سکسی به شهسوار
داستان سکسی

سفر سکسی به شهسوار

سلام. اسم من محمده واهل اصفهانم.۱۶۸قدم و۶۰ وزنمه و ۳۹ سال سن دارم ومتاهلم. این یه داستان نیست ویکی از چندین خاطره ی سکسیه زندگیمه. اوایل سال ۱۳۹۲ بود که تو چت با یه دختری به نام دنیا اشنا شدم.اون خودشو ۱۹ساله و اهل تنکابن معرفی کرد.بعد یکی دو ساعت که باهاش چت کردم شمارمو بهش دادم وقرار شد چند روز بعد باهام تماس داشته باشه.چند روز بعد یه روز جمعه بهم زنگ زد و خوشو معرفی کرد و کلی با هم حرف زدیم. از اون به بعد زیاد تلفنی با هم حرف میزدیم و خیلی زود حرفامون به سمت سکس کشیده شد.چند ماهی تلفنی صحبت میکردیم تا من پیشنهاد دادم برم تنکابن و ببینمش.خلاصه قرارمون رو گذاشتیم و من با خونوادم راهی سفر به تهران شدم.ساعت ۲ نصف شب رسیدیم خونه ی مادر خانمم ومن به بهانه ی اینکه کاری دارم شمال عازم شهسوار شدم.
ساعت ۱۱صبح رسیدم شهسوار و بهش زنگ زدم.وبا هم قرار گذاشتیم ساعت ۴بعد از ظهر دم پارک ادر شهر تنکابن.یه چند ساعتی تو شهر گردش کردم و براش کادو خریدم و یه دو سه تا شاخه گل رز. سر ساعت قرار رفتم و روبروی پارک مادر منتظرش شدم.ساعت ۴ هش زنگ زدم .گفت تادوسه دقیقه دیگه میرسه.دل تو دلم نبود ببینمش.خلاصه زنگ زد کجاای گفتم رو بروی پارک. نگاهم افتاد به در پارک خدای من چی میدیدم.یه دختر تپل سفید و ناز با یه مانتوی سبز رنگ شال قرمز شلوار لی ابی و کفشای پاشنه بلنده سبز.هنگ کرده بودم.اومد سمت ماشین و سوار شد هنوز تو شوک بودم.سلام کرد ومن به خودم اومدم.جوابشو دادمو بعد از احوال پرسی گلها رو بهش دادم.گفتم کجا بریم گفت جنگلهای ۲۰۰۰،۳۰۰۰راه افتادیم و رفتیم جنگل. خداای جای خیلی خوبی بود.یه جایی تو جنگل کنار یه رود خونه چادر زدم و با هم رفتیم تو چادر.خیلی گرم بود.در چادر رو بستم و افتادیم به جون لبای هم. حسابی لب بازی کردیمو کم کم من لباسای دنیا رو در اوردم.لباسای خودمم در اوردم و هر دو لخت لخت شدیم.همه جاشو حسابی مالیدمو لیس زدم.رفتم لا پاش و نازشو براش لیس زدم. دیگه تو حال خودمون نبودیم.پاشو دادم بلا وکیرمو مالیدم لا ازش.اونم همراهی میکرد فقط یه با گفت که هنوز دختره و مواظب باشم.منم هی سر کیرمو میمالیدم لا نازش.سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ نازش و یکم فشار دادم یکمی رفت داخلش دیدم چیزی نگفت. منم یواش روش دراز کشیدم و شروع کردم عقب و جلو کردن.حسابی تو حال خودمون بودیم وبهم گفت که درش بیارو بذار پشتم.بلند شدم و کیرمو در اوردم وای چی میدیدم.کیرم خونی بود.دنیا نگام کرد وگفت.محمد کار خودتو کردی.بهشگفتم واقعا فکر نمیکردم که دختر باشی هنوز. خلاصه بر گشت و یه کون حسابی ازش کردم.و لباس پوشیدیمو بردمش دم همون پارک رسوندمش.یه بار دیگم رفتم دیدنش و بازم چادر زدیم. ودوستیمون به خاطر شروع دانشگاهش پایان یافت.امید وارم هر جا که هست سلامت باشه.از اینکه خاطره ی منو خوندید ممنونم.
نوشته محمد در تاریخ۱۳۹۴/۰۱/۰۲

Leave a Comment